قصه شیرین ومرگ فر هاد [مطلب عاشقانه , ]
نوشته شده به وسیله ی دختر ایرونی در تاریخ 88/2/14:: 5:6 صبح
فر هاد مرو هوای من بارانیست
این کلبه غم بدون تو ویرانیست
تنها شدهام میان گردی از غم
این جا دل من به عشق تو زندانیست
شیرین شده ام که بیستون را بکنی
هر چند که ادعای من حیرانیست!
امروز به قصر من بیا فرهادم
حالا که ملاقات توام پنهانیست
ای کاش که متهم به مردن بشوم
هر چند که جسم زنده هم قربانیست
امشب که روم خواب تو را خواهم دید
بیمار شدم نگاه تو درمانیست
فردا که صدا زنند مرا از ایوان
فهمند که نجوای دلم عرفانیست
قربانی عشق تو شدن باشم کاش!
از عشق بمردم
نگو نادانیست...
کلمات کلیدی :